گاه مي نوشتم از لذت صداي باران
از وسوسه هاي كوركورانه ي بي قانون
گاه مي انديشيدم به تعهدات و تعلقاتم به تفاوت آن ها
به خاطره هاي خفته ي ديروز به رباعيات به شيخ اشراق..
چه دامني مي كشد خيال !
چه گسترشي مي گيرد روح !
قصه را بايد خواند قصه را بايد شنيد اينك از بيم فرداهاي دور قصه را بايد گفت
من اينجا بس دلم تنگ است!
بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمانت هر كجا آيا همين رنگ است..؟!!
پ.ن1:ندانسته زمان را از دست داديم بي آنكه بدانيم آنچه فنا مي شود و از بين مي رود
ديگر هيچ وقت باز نمي گردد.
پ.ن2: نيشابور و هياهوي شهردارش اينروزها سرعت را باز مي دارد به تحسين
كه باز بگذاريد به حساب كم طاقتي من كه كلام را به سرعت نيش گونه مي نويسم..
طاقت طاق مي شود برسد به تحمل! هر چه سعي بر اين داریم سر به كار خود داشته , چه شود كه در مكتب او كه اينگونه بي تابمان كرده سخن از تاب در ميان نبود..
نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو..!!
من از آن روز که در بنده توام آزادم؟؟
در بنديم و خفقان موج ميزند آزادي كجاست!
چه کسي با من خسته رسا مي خواند...؟!!
این نیز خواهد گذشت ماندنی را بیافرین.
پ.ن :این روزا که می گذره بیشتر به خودم بر می گردم اینکه دور بعدی و کجا می بینم!!
پ.ن:شايد حق با همان سران مملكتمان باشد گراني گوشت را بايد از همان قصاب پرسيد.